جای جدید

رفتم اینجا

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦


شیرین بپز!

چند پختی تلخ و تیز و شور و گز
 این یکی بار امتحان شیرین بپز

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦


شادمانی بی سبب !

دیشب که رفته بودم برای بنزین زدن کنار هر باجه دو سربازایستاده بودند ، نمی دانم چرا و چطور شد که خنده گرفت و حسابی خندیدم . سرباز وظیفه جعفر صدری هم با من خندید احساس میکنم بعد از شنیدن کلی فحش و ناسزای نامربوط مردم نیاز به کمی شادی دارند ، خدا پدر دولت خدمتگذار را بیامرزد که اسباب شادی این روزهایمان را فراهم کرده حالا تا بعد !.


یادت بخیر !
شادمانی بی سبب

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦


...

 

یک وقتی بود که جز اخوان شاعری نمی شناختم ، فروغ را بسیار دوست می داشتم اما اخوان شعر های دیگری داشت آن روزها و من آرام آرام با او تنها می شدم و داشتم به این قطعیت می رسیدم که " هی ! فلانی ، زندگی باید همین باشد !" اما امان از این دریچه ها که در دیدار ها و از منظر دیگران بر من گشوده می شد و چه لذت بدیعی بود گشف شاعری خوب یا شعری ناب آنم به شفارش دوستی که : بخوان ! بال در می آوری ! و من هم می خواندم و بال ... حالا حکایت غریبگی های ماست با آدمها و دوستانِ غریبی که دیگر کتابی به دست ات نمی دهند که نخواندی این را !؟ بخوان !

این روز ها احساس می کنم که با وجود هیاهوی عجیبی که پیرامون ام را گرفته احساس می کنم که آهسته آهسته به موقعیتی نزدیک می شوم که می توانم آرامشی را که مدت ها نداشتم به نحوی پیدا کنم و و گونه ای می توانم ب از برگردم به روزگاری که شاید باز هم دیده ب دریچه ای نو بز شود و لذت باز یافتن چیزی جدید در هستی از هستی سرشارم کند .

یک وقتهایی هم هست که مثل امروز باور می کنم که "زندگی باید همین باشد !"همین که مدت ها است که دیگر فراموش شده

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦


راه نیز جایی ندارد برود

گاهی برخی فکر ها به ذهنم می رسد که به دشواری میتوانم خودم را از شر آنها خلاص کنم ،فکرهایی که از خیال بافی های ِ اغلب کودکانه آغاز می شوند وبه عمق لحظه های جاری زندگی ام راه می یابند و زمانی می رسد که می بینم  با آنها یکی شده ام و با آنها زندگی می کنم. دیگر خیال نمی شود گفت به آنها آنقدر که در همه جای ِ زندگی ام قرص و محکم حضور پیدا می کنند ، باید با آنها کنار بیایم . حالا آنقدر زیاد شده اند که دیگر جا برای ِ هیچ چیز دیگری – حتی این زندگی جاری – باقی نمانده است تنها خیال است و خیال است و خیال ...

عباس صفاری را دوست دارم ، بسیار هم دوستش می دارم تصور امروز من ، منی که دیر گاهی است که با هیچ کس درباره هیچ شعری هم کلام نشده ام این است که اگر نبود کتاب دلپذیر کبریت های خیس ِ عباس صفاری حالا دیگر فرسنگ ها از شعر دورتر بودم :

...

نگران نباش

راه نیز جایی ندارد برود

سفره نذری هم نیست

که دیر اگر رسیدی

از میان برهوت برچیده شود

...

حالا از انبوه خیال های روزمره سهمی هم به صفاری می دهم ، شاید بعدِ من بفرستند به نام ِخودش آن سرِ دنیا ! که بداند من بیقرار ِ تمام شدنِ آن نذر کذایی نبود ه ام.

حالا برای چه بعدِ اینهمه وقت اینها را می نویسم ، نمیدانم؟!

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦


برای لبنان

برای لبنان که دوست دارم که همه فرهنگ است و تمدن و زیبایی از زبان نزار قبانی. باشد که عاشقی را در هیچ جای جهان پایانی نباشد.

...

خدای من !

چه بر سر ما می آید ؟

چگونه یک لحظه آرزو به سالیان بدل می شود

و ناگهان عشق یقین می شود ؟

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥


حروف سرد

روبه روی من اينجا

حروفی از حرارت هميشه ها خالی

و انبوهی اندوه

                    هم

و من که مدام

چشم می چرخانم در آسمان و زمين

تا تاريخ بودنم را تماشا کنم

 

و زندگی همين است

               - همه می گويند -

که باشی

که تماشا کنی

حالا هی به شعر

شکايت از چه می کنی

                              با اين حروف سرد ؟

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥


بسيار ستوده تر از زيستن !

وقتی دقيقه ها تمام نمی شوند

بايد به فکر کار های ديگری باشيم

بسيار ستوده تر از زيستن !

 

                                                   ۸۲/۱۲

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥


هنوز شکر

جدال ساده تلخی است
و من به سادگی اش خو گرفته ام
                                              انگار،
همینکه می شود اینجا نشست و چیز نوشت ،
همینکه فرصت دیدار هست گاهی و چای ،
                        
هنوز شکر
             خدا !
                                85/3/28

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥


ميثم

يک دوست که خيلی بزرگ است http://protester-notes.blogspot.com

 

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥


مجسمه ها از تو بلند تر اند

 

 

ایستادیم و ناگهان ،

به مجسمه ای که زیر باران خشکیده بود ،نگریستیم

و دخترم گفت :" بابا، بابا، مجسمه ها از تو بلند تر اند !"

و من ، زیر باران خندیدم .             

                                            رضا براهنی

  در تمام فرصت های فراوانی که از زمان ِ نمی دانم چه هنگام از دست داده ام، دلم بیشتر برای تماشا هایی می سوزد که بی گمان زیبایی را بری من تفسیر مجدد می کرد.دلم می خواهد زیستن را بیشتر تماشا کنم، حالا که می خواهم دیده هایم را مرور کنم ، میبینم که هیچ ... و پنداری بلند تراند تمام مجسمه ها از من .

  تلخی شاید روزگاری ادای روشنفکر ها یا روشنفکر نما های گذشته بود اما حالا به دردی تبدیل شده است که مثل خوره روح و جان را از هم می درد . به راستی حقیقت این قصه چیست ؟ و فرصت از کدام سوراخ زندگی فرار می کند ؟

 

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥


میراث آن سیاست گذاری ها

      دکتر علی اکبر زرگر در مقدمه کتاب درآمدی بر شناخت معماری روستاییایران،ایران را کشوری نیمه روستایی نامیده است که نیمی از سکونتگاه های آن بر بنیاد معماری بومی و سنتی و به مفهومی گویاتر ، معماری روستایی بنا شده است. لذا در سالهای پس از انقلاب و بنا به اشاره آقای دکتر زرگر در مقدمه همین کتاب ، سرفصل دروس معماری در دانشکده ای معماری ایران تغییر پیدا کرد و درسی با عنوان معماری روستایی یا روستا به دروس دانشجویان معماری اضافه گردید . به موازات همین فعالیت ها در دانشکده های معماری  و در همان سالها بنیاد مسکن انقلاب اسلامی  با حجم گسترده ای از فعالیت ها به خصوص در منطق محروم آغاز به کار نمود  در تمام این سالها سرنوشت بسیاری از روستا ها و شهر های آسیب دیده کشور با سیاست های وزارت مسکن و بنیاد مسکن به عنوان اهرم اجرایی  پیوند  خورده است .
     اکنون پس از گذشت بیست و پنج سال باید پرسید میراث آن سیاست گذاری ها چیست ؟ و ثمره آن آموزش ها کی باید به این مردم برسد ؟
 

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥


می خواهم به خواب روم

   خيلی هم بد نيست فاصله داشتن زيادی با تمام جهان !... اينکه آدم يک جور ايزوله باشد ، تمام خودش را نگاه دارد برای خودش و برای روز مبادایی که هر روز هر روز از راه می رسد و بخشی از وجود آدمیزاد را با خودش می برد .

می خواهم به خواب روم به خواب سیب ها ،
اشوب گورستان ها را پشت سر نهم .
می خواهم به خواب روم ، به خواب کودکی که خواست
تا دل از آب های آزاد بر کند

می خواهم به خواب روم

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


رسيدن نرسيدن

خواهشی است در من

به رسيدن

و فرسايشی مدام

از نرسيدن های هميشه

                                ۲۲/۲/۸۵

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥


معنای ایرانی زیستن " سوم "

   باورش شاید کمی دشوار باشد اما نمی توانم مردم  امروز را فراموش کرده و برای مردمانی دیگری که فرداها از راه خواهند رسید طرح و برنامه بریزم ، آن هم با تذکر ترسناکی که مدام به من می گوید که این مردم امروز شهر را جدی نگیرم و این ایمان را که در این مردم به شکل غیر قابل باوری هنوز زنده است .   
   به قول احمد شاملو ما مردمانی شدیم که تنها فضیلت مان جستجوی ایمان است و آرزو مان همیشه رسیدن به دریا است دریایی که غریق آن باشیم و آسوده تر از همه ماهیان جهان در آن غوطه ور شویم؛مردمانی که آسوده سالها است که در همان محله زندگی می کنند و سالها است که به سیاق سالهای گذشته مرگشان هم در همان فضا فرا می رسد ، همانگونه که پدرانشان زیستند و مردند .اما فردای مردم این شهر و محله چگونه خواهد شد ؛ تکلیف امام زاده و حسینیه ای که دیروز و امروز محور زندگی این محله بوده است چه می شود ؟

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥


از این درخت یاد بگیر

از این درخت یاد بگیر
که سایه سخاوتمنداش را
در آفتاب و در باران
                    چتر سرت می دارد :
در آفتاب و در باران،
از هر کجا
           به سوی وی آیی :
و هیچگاه
از روی کنجکاوی معصوم نیز
                                بر اندازت نمی کند
که :"ای غریبه ! اهل کجایی؟"
                                               اسماعیل خویی

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥


معنای ايرانی زيستن "دوم"

 هنوز هم گاهی ميشود به آهنگ عصرگاهی عبور مردم در کوچه پسکوچه ها گوش کرد و آسودگی را در عبور مردم تماشا کرد در پسکوچه هايی که من بنای باز آفرينی آنها را دارم ضربآهنگ زندگی کندتر از کوچه های ديگر شهر است تصور می کنم قدم زدن در اين پسکوچه ها را هميت ضربآهنگ کند دلپذير می کند و امکان تماشا را به رهگذر هديه می کند

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥


معنای ايرانی زيستن "يکم"

 در باب ورود به عرصه قديم شهر کاشان نمی دانم که بايد از کجا آغاز کنم و چگونه ! شايد کليدی ترين تکته طرح همين باشد ، همين چگونگی ورود به بافت کهنه شهر .دلم نمی خواهد که آرامش بافت را خيلی متلاطم کنم اما تنظيم ضربان زندگی را با امروز اين سرزمين يک اصل می دانم .

بايد به شکلی وارد شوم که تنها آهنگ زندگی نو ملموس باشد ،تنوع فضا ها دل آزار نشود و از همه مهمتر معنای ايرانی زيستن در شهر احيا گردد .

در باب "معنای ايرانی زيستن"باز هم خواهم نوشت

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥


پشت مسجد آقا

 قرارم اين بود که يک جوری بالاخره سر از قصه هميشگی گنگی بيرون کنم يعنی به شکل ديگری وارد بشوم به موضوع ... به خيال خودم خوبتر از همه جا کاشان را می شناختم با کوچه هايی از همه جای زندگی ام خيال انگيز تر و چه خيال های رنگارنگی ! در آن کوچه های هميشه آرم داشتم ..دلم می خواست اين موضوع خودش ميآمد -مثل شعر هايی که پشت مسجد آقا سر ميرسيدند  از راه !- اما..

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥


بعد از آتشی

از وقتی که منوچهر آتشی هم رفت هی هراس اين را دارم که بعد از اين بعدی ها چه بر سر شعر خواهد آمد ؟ و چه بر سر ما ؟

آتشی را خيلی دوست داشتم اين آخری ها تنها يارم شده  بود .

 

 

با تو بودن خوب است

و کلام تو مثل بوی گل در تاريکی است

و کلام تو مثل بوی گل در تاريکی وسوسه انگيز است  

 

  
نویسنده : محمد گلابي ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤